<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>♥♥♥ هیچکی مثل تو نبود♥♥♥</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com</link>
<description>جدال پر تمنا...عشق سیخی چند؟؟؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 25 Feb 2013 15:04:23 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/46</link>
<description>سلام بچه ها،مرسی ز نظرای قشنگ همتون واقعا عذرمیخوام که چند وقته نتونستم بیام.یه مشکلاتی دارم ولی خب قول میدم زود زود بیم.</description>
<pubDate>Mon, 25 Feb 2013 15:04:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>atieh123</dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>کودکي با پاهاي برهنه</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/16</link>
<description>کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد</description>
<pubDate>Tue, 22 May 2012 10:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>atieh123</dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>تصویری زیـبـا </title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/19</link>
<description>تصویری زیـبـا و دردناک از یک بیمارستان در تایوان آفرین به این مرد که یادش نرفته روزی هم مادرش اونو اینطوری بغل میکرده و بهش غذا میداده. دستان این پسر بوسیدنیست. امیدوارم همه ما قدردان زحمات پدر و مادرمون باشیم ...</description>
<pubDate>Sat, 19 May 2012 17:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>همه آدم‌ها با هم برابرند</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/18</link>
<description>همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما پول‌دارها محترمترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرف‌دارترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بچه‌ها واجب‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما خانم‌ها مقدم‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما سیاه‌ها بدبخت‌ترند و سفیدها برترند... البته تبعیضی در کارنیست . در کل همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بعضی‌ها برابرترند..</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 19:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>فاصله بسیار است</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/17</link>
<description>فاصله بسیار است بین خوبی و بدی...می دانم!!! ولی ای ماه قشنگ! آنچه در ما جاری است،این همه فاصله نیست! چشمه گرم وصال است و عبور... زندگی...میگذرد،تند و آسان و سبک...! عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم- عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم... روز نو،هر روز است! فکر را نو بکنیم...! عشق را سر بکشیم...! زندگی، میگذرد....!تند،آسان و سبک!!!</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 15:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>atieh123</dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>بعضی اشک‌ها هستند</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/15</link>
<description>بعضی اشک‌ها هستند، بی‌دلیل، بی‌ بهانه ، یک‌دفعه‌ای، نصف‌ شبی ... عجیب، آدم را آرام می‌کنند ...</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 15:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>atieh123</dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>زن و مردی روی نیمکت پارکی نشسته بودند</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/12</link>
<description>زن و مردی روی نیمکت پارکی نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی! و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد. بقیش رو برو تو ادامه طلب بخون</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 06:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>سیاه پوشیده بود</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/9</link>
<description>سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند ! من را انتخاب کرد ... دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ... به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود ! سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 05:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>هر که آید گوید</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/8</link>
<description>هر که آید گوید: گریه کن، تسکین است گریه آرام دل غمگین است چند سالی است که من می گریم در پی تسکینم ولی ای کاش کسی می دانست چند دریا بین ما فاصله است من و آرام دل غمگینم</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 21:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
<item>
<title>عشق الوچه</title>
<link>https://atieh123.blogfa.com/post/7</link>
<description>عشق الوچه نیست بهش نمک بزنی دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی غذا نیست که بهش ناخنک بزنی عشق مقدسه باید جلوش زانو بزنی</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 21:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>atieh123.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
</channel>
</rss>
